تبليغاتX
لوگوي وبلاگ بنيامين
نه ، وصل ممكن نيست ...... هميشه فاصله اي هست ...... دچار بايد بود ...... وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف ...... حرام خواهد شد
:: صدای فاصله ها ::

هـ رگز از ذهنم پاك نخواهد شد ياد و خاطره آن روز سرد زمستان سال 69 را ، هنگامي كه بچه هاي كـلاس اول دبستـان شهيـد نعمتي دستشان بـه بخاري ديواري كلاس نمي رسيد و از فـرط سـرما بي حركت مانده ، تاب نوشتن نداشت و معلم مان دست خود را گرم كرد سپس بچه ها را يكي يكي نزد خويش فراخواند و دست هاي كوچشكان را در ميان دستان پر محبت خود قرار داد تا شايد اندكي از سوز سرما بكاهد غافل از آنكه گرما را به اعماق وجودشان نيز منتقل مي كند .

نمي دانم چطور يكدفعه به ذهنم خطور كرد كه يك بار ديگر خانم سهرابي معلم كلاس اول دبستانم را ببينم و به پاس آموختن الفباي زندگي تقدير و تشكري از او به جا آورم .
پس از كمي پرس و جو فهميدم كه در دبيرستان فاطمه زهرا (س) مشغول است . بالاخره عصر امروز ( چهارشنبه 27 دي ماه 1385 ) گوشي تلفن را برداشته شماره دبيرستان را مي گيرم :
ـ الو
سلام ، روزتون بخير ، خانم سهرابي رو لطف كنيد !!
صدايي مهربان از آن سوي خط مي گويد :
ـ بفرمائيد ، خودم هستم .
حالتان چطور است
ـ ممنونم
خانم سهرابي تا چه ساعتي دبيرستان تشريف داريد ؟
ـ من تا ساعت 5 عصر هستم
بسيار خوب خدمتتان مي رسم
ـ ببخشيد شما ؟!؟
پس از چند ثانيه اي مكث كردن مي گويم : حضورا خدمتتان مي رسم ، خدانگهدار . گوشي را مي گذارم !!
خودم را معرفي نمي كنم تا ببينم خانم معلم سال هاي 70 ـ 69 چقدر حضور ذهن دارد !!
كتابي ، لوح تقديري و يك كپي از تكه روزنامه اي كه در آن سالها پدر عكسم را داده بود چاپ كرده بودند به عنوان شاگرد اول كلاس ، در پاكتي گذاشته راه مي افتم به سوي دبيرستان .
توي راه هي با خودم كلنجار مي روم كه وقتي خانم معلم را ديدم چي بگم !! اصلا در آن لحظه آيا مرا مي شناسد و . . . غرق در همين فكرها خود را جلوي درب دبيرستان مي بينم !! با راهنمايي سرايدار به داخل حياط مدرسه پا مي گذارم .
دانش آموزان اينقدر پر هياهو و شلوغ اند كه بي اختيار خاطرات دوران دانش آموزي خودم در ذهنم تداعي پيدا مي كند .
از پله هاي ورودي ساختمان دبيرستان كه بالا مي روم تعدادي از معلمان ايستاده اند روي سكو و دانش آموزان را زير نظر دارند ، در ميانشان خانم سهرابي انگار منتظر آمدن كسي است !!!
تا نگاهمان به هم گره مي خورد برق شادي را در چشمانش احساس مي كنم .
خداي من !!! با اولين نگاه مرا پس از 16 سال  به اسم شناخت !!! عجب حافظه اي دارد !! آنقدر خوشحال شده كه نمي تواند احساسش را بروز ندهد . خطاب به همكاران جوانش مي گويد : واي نگاه كنيد اين دانش آموز من در كلاس اول بوده ماشاالله چه بزرگ شده !!!
دعوتم مي كند مي رويم به دفتر مدرسه و تعارف مي كند كه بنشينم . كلي با هم گپ مي زنيم و تجديد خاطره مي كنيم .
پاكت را به او مي دهم ، بازش مي كند ، كتاب ، تكه روزنامه و لوح تقدير را كه بيرون مي آورد شروع مي كند به خواندن .
نمي تواند جلوي اشكهايش را بگيرد ، با دستمالي كاغذي چشم ها و گونه هايش را آرام پاك مي كند و من بهت زده همچنان نگاهش مي كنم !!!
چقدر چهره اش خسته به نظر مي رسيد . سالها زحمت كشيده ، گچ تخته سياه خورده بود تا امثال من حالا به اينجا رسيده اند . . .
وقتي فضا كمي آرام تر مي شود مي رود و با يك فنجان چاي بر مي گردد . چقدر چايي گرمي بود . درست به همان گرمي دستانش در زمستان سال 69 .
اين بار از زندگي ام پرسيد و تحصيلاتم و اهدافم براي آينده و خيلي چيزهاي ديگر . . .
فكر كنم سه ربع ساعتي گذشته باشد و ديگر نبايد بيش از اين مزاحم وقتش شوم . با كلي آرزوي سلامتي و موفقيت متقابل ، با هم خداحافظي مي كنيم . دفتر دبيرستان را ترك كرده ، به حياط كه  رسيدم احساس كردم بهترين لحظه هاي زندگي ام را سپري كرده ام .
و اينك خداوندا تو را سپاس مي گويم كه از ره لطف و تفضل كسوت معلمي را برازنده كساني كه لياقت چنين شغلي را دارند ساختي . مي دانم كه بهترين و كاملترين بنده و رسول آخرينت حضرت محمد (ص) را نيز در  مقام معلم مبعوث كردي « اني بعثت معلما » و نيك مي دانم كه :
زندگي معلمي يعني : پر بركت ترين صورت حيات بشري . زندگي معلمي يعني توكل ، اخلاص ، تلاش . زندگي معلمي يعني بصيرت ، آراستگي و آزادگي  . زندگي معلمي يعني صبوري ، محبت ، فداكاري . زندگي معلمي يعني تبعيت آگاهانه و عاشقانه از سيره پيامبر (ص) و اسوه بودن براي تمامي نسلها در همه عصرها .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:45  توسط بنیامین  | 

س لام بــر لحظه اي كه تمام وجود خود را در يك نگاه ، همان اولين نگاه ، قرباني يك نذر ابدي مي يابيد كه : " الست بربكم قالوا بلي". و سلام بر شما آسماني ترين مسافران كه دلهايتان ميزبان ميهماني خداست.
دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند.
و واويلا اگر، دراين روز از امام خودت غافل باشي که همه خلايق همچون شخص واحدي هستند که امام، قلب اوست و حيات بي‌قلب ميسر نيست.
بارالها، اينجا محشر عرفات است و خلايق همه حاضرند.
بارالها، چگونه ممکن است که آن يار، آن عزيزترين يار، غايب باشد؟
بارالها، اکنون او نيز دست به دعا برداشته است و چهره مبارکش از اشک اضطرار خيس است.
بارالها، ما مي‌دانيم که او عين ظهور است و اين ماييم که غايبيم.
بارالها، در اين روز که روز رحمت عام تو است، ما را توفيقي عنايت کن که خود را به ظهور او برسانيم .

امضاء          

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:33  توسط بنیامین  | 

ن اصریا از دنیا دلت بریده ...

زنده ياد ناصر عبدالهي

ناصر عبدالهي از سوم آذرماه به دليل از كار افتادن كليه‌ در بيمارستان بستري شد و سپس به كما رفت. وي ظهر روز ۲۹ آذرماه در بيمارستان هاشمي نژاد تهران درگذشت.
از آهنگ های " ناصريا " و " هوای حوا "ی عبدالهي خيلي خاطره دارم. هميشه گوش كردن اين آهنگ ها برام يادآور روزهاي خوب بوده. هميشه با خودم فكر مي كنم كه اين خاطره هان كه آهنگ ها را مي سازند يا آهنگ هان كه خاطره ها را ؟
" ناصريا " و " هوای حوا " برام پر از خاطره است . خاطره اي كه هميشه اسم ناصر عبدالهي را به يادم مي ياره. چه باشه و چه نه ... روحش شاد .

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 10:39  توسط بنیامین  | 

 
تمام حقوق اين وبلاگ متعلق به بنيامين طهماسبي مي باشد
Copyright © 2006 Kavar Rayaneh . All rights reserved
http:\\www.Kavarnet.ir