|
|
|
|
|
پيغمبر (ص)فرمود:بهترين زنان عالم چهار نفرند:مريم دختر عمران ،فاطمه دختر محمد،خديجه دخترخويلد،آسيه زن فرعون.پيغمبرفرمود:فاطمه (ع)ازبهترين زنان بهشت است. رسول خدا(ص)فرمود:هنگامي كه قيامت برپا شود ،منادي حق ازعرش ندا مي كند :اي مردم چشمهايتان راببنديد تافاطمه از صراط عبوركند. پيغمبر(ص)به فاطمه فرمود:خدابه واسطه غضب تو غصب مي كندوبه واسطه خشنودي تو خشنود مي گردد. عايشه مي گويدبعد از رسول اكرم كسي را راستگوتر از فاطمه نديده ام .امام محمد باقر(ع) فرمود:به خدا سوگند فاطمه (ع) را به وسيله علم ، از فساد وبدي ها باز داشت . امام صادق (ع)فرمود:فاطمه (ع) نزد خدا نه اسم خوانده مي شود : فاطمه، صديقه، مباركه ، طاهره، زكيه ، رضيه ، مرضيه، محدثه ، زهرا ، علت اينكه فاطمه ناميده شده اينست كه از شرور بدي ها معصوم و محفوظ است . اگر علي (ع) نبود همسر لايقي براي فاطمه پيدا نمي شد . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 20:59 توسط بنیامین
|
|
||
|
|
|
|
|
در سکوت قبرستانی حاکم بر جهان ، باز هم شیرمردان حزب الله لبنان بودند که به انتقام کشتار بی رحمانه ملت فلسطین توسط صهیونیست های غاصب ، حماسه آفرینی کردند و شوکت پوشالی چکمه پوشان اسرائیلی را با به اسارت درآوردن دو صهیونیست و هلاک و زخمی کردن تعداد دیگری از آنها در هم کوبیدند. با این اقدام متهورانه حزب الله ، غاصبان صهیونیست وحشیانه در حال چنگ و دندان کشیدن برای لبنانند اما هر تحرک آنها قطعا" با پاسخی کوبنده تر مواجه خواهد شد. بر دست و بازوی پرتوان جوانان غیور حزب الله بوسه می زنیم. حق نگهدارشان باشد که آبروی اسلام و شیعه اند.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:15 توسط بنیامین
|
|
||
|
|
|
|
|
در نوار غزه بر اثر هجوم وحشيانه صهيونيست هاي جنايتكار غوغايي بپاست اما هنوز ما ساكتيم و آنچنان غرق روزمرگي شده ايم كه فرياد "ياللمسلمين" برادران و خواهران مسلمانمان در فلسطين را نمي شنويم.شايد هم عده اي آنچنان در مجالس روضه، گريه سر داده اند كه ناله هاي همكيشان خود را نمي شنوند ... ( انشاءالله خدا قبول فرمايد!!)
اما ... امروز روز گريه بر مظلوميت فاطمه(س) نيست ؛ روز گريه بر كودكان فلسطيني است كه زير آتش مغيره هاي زمان دمادم از درد پهلو جان مي سپرند. روز گريه بر بي غيرتي و عافيت طلبي ما و مسئولان ام القراي جهان اسلام (!) و ساير ممالك اسلامي است كه با سكوت، خود را با مغيره هاي زمان همراه كرده اند. واي بر ما در روز قيامت ... آندم كه نگاهمان بر نگاه فاطمه افتد ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:14 توسط بنیامین
|
|
||
|
|
|
|
|
کلمات
را کنار زنید این جا واژه ها قدرت توصیف کردن ندارند اینجا واژه ها قدرت
رساندن را ندارند اینجا بال ملائک می سوزد اینجا محل توقف است کلمات را کنار
زنیداین جا محل مناجات عاشقانه است و چه مناجات عاشقانه ای ! هیچگاه به
ناتوانی کلمات اینگونه پی نبرده بودم هیچگاه ندیده بودم عقل اینطور عاجز باشد
هیچگاه ندیده بودم عشق چنین قدرتی داشته باشد. اینجا پشت یک خاکریز ؛در یک
سنگر؛ این جوان چه می گوید؟!!چه کسی
می تواند حرف او را معنا کند ؟ "اولين جرعه آن را که نوشيدم مست شدم و در حال مستي
تقاضاي جرعه اي ديگر کردم" من محو این کلمات شده ام ! بارها این نامه را خواندم و
نفهمیدم ! اما در عمرم هیچ بار از نفهمیدن اینقدر لذت نبردم ....
«تو چه مي داني كه عشق چيست؟ ... ما را به جرم عشق مواخذه مي کنند
گويا نمي دانند
که عشق گناه نيست. اما کدام عشق؟ خداوندا! معبودا!
وقتي فهميدم
که عشق به تو پايدار است و ديگر عشق ها دروغين است به عشق تو دل بستم. بعد از چندي
که با تو معاشقه کردم يکباره به خود آمدم و ديدم که من کوچکتر از آنم که عاشق
تو شوم. فهميدم که در اين مدت که فکر مي کردم عاشق تو هستم اشتباه مي کرده ام. اين
تو بوده اي که عاشق بنده ات بوده اي و هرگاه او صيد شيطان شده، تو دام او را پاره
کرده اي ... آري،
تو عاشق من بودي و هر شب مرا بيدار مي کردي و به انتظار يک صدا از جانب معشوقت
مي نشستي. اما من بدبخت ناز مي کردم و شب خلوت را از دست مي دادم و مي خوابيدم. اما
تو دست بر نداشتي و اين قدر به اين کار ادامه دادي تا سرانجام من گريزپاي را به چنگ
آوردي و من فکر مي کردم با پاي خود آمده ام. وه چه خيال باطلي! اين کمند عشق تو بود
که به گردن من افتاده بود. مرا
که به چنگ آوردي به صحنه جهادم آوردي تا به دور از هر گونه هياهو نرد عشق ببازي.
کمند عشق را محکم تر کردي و مرا به خط مقدم عشق بردي و در آنجا شراب عشقت را
به من نوشاندي و چه نيکو شرابي بود و من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولين جرعه آن
را که نوشيدم مست شدم و در حال مستي تقاضاي جرعه اي ديگر کردم، اما اين بار تو بودي
که ناز مي کردي و مرا سر مي گرداندي. پياله ام را به طرفت دراز کردم و تقاضاي جرعه
اي ديگر کردم اما پياله ام را شکستي. هر چه التماس کردم که جامي ديگر بده تا از
حجاب جسماني بياسايم ندادي و زير لب به من خنديدي و پنهاني عشوه کردي . اکنون من
خمارم و پياله به دست هنوز در انتظار جرعه اي ديگر از شراب عشقت به سر مي برم . اي
عاشق من! اي واله ي من! پياله ام را پر کن و مرا در خماري مگذار. تو که يک عمر به انتظار نشسته
بودي، حال که به من رسيده اي چرا کام دل بر نمي گيري؟ تو که از عشق
دم مي زدي چرا هم اکنون مرا در انتظار گذاشته اي؟ اگر بدانم که خريدار متاعم
نيستي و اگر بدانم که پياله ام را پر نمي کني پياله را خود مي شکنم و متاعم را به
آتش مي کشم تا در آتش حسرت بسوزي ...» دانشجوي
۱۹ساله، ناصرالدين باغاني در تاريخ ۱۱اسفند ۶۵در منطقه عملياتي شلمچه پياله
اش پر شد و اين آخرين نامه او قبل از شهادتش
بود... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 20:6 توسط بنیامین
|
|
||
|
|
|
|
|
هر شب جمعه اي كه مي رسد دلهره مي افتد به جانم . نه از ترس اينكه
يك وقت زير قولت بزني و نيايي نه ، از آن جهت خيالم راحت است . خودت كه بهتر
مرا مي شناسي . ما فقط براي صبر به دنيا آمده ايم . از زينب تا الان . راستش را
بخواهي من از جمعه ها مي ترسم . مي ترسم نكند يك وقت جمعه ها از اين همه انتظار
خسته شده باشند . آخر خيلي سال گذشته . آنها كه حرف هايي را كه تو به من زدي نشنيده
اند . البته تقصيري هم ندارند بيچاره ها ! آخر تو همه ي آن حرف ها را در گوشم گفتي
. يادت كه هست ؟ روز اول ، ساعت صفر ، دم در بهشت !... راستي يعني مي شود جمعه ها
ديگر نيايند ؟! ... اللهم عجل لوليك الفرج ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 19:39 توسط بنیامین
|
|
||
|
|
|
|
|
آنگاه كه با آسمان ابري دلت برق اميدي شدي در شام بيرنگي ، آنگاه كه با ساز شكسته تنت شور آوازي شدي دردل تنگي ، آن زمان كه سوخته جان خنكاي مرهمي شدي بر زخم دلي ، آن زمان كه اشك باران خنده شوقي شدي بر چشم تري آن روز به يقين قهرمان قله عشقي در روزهاي زندگي .
با مراجعه به سايت http://www.iran-ehda.com ( مربوط به واحد فراهم آوري اعضاي پيوندي دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي ) مي توانيد براي اهداء عضو ثبت نام كنيد و كارت عضويت نيز برايتان ارسال خواهد شد . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 18:21 توسط بنیامین
|
|
||
|
|
|
|
|
منم و پنجره و حسرت پرواز شدن منم و سكوت و آرزوي آواز شدن جاده اي در دل شب روي به فردا دارد منم و جاده و اين اول آغاز شدن سال ها بسته ي اين بند به پايم بودم منم و ثانيه ها منتظر باز شدن يك قدم مانده به دنياي گل و آينه ها منم و يك قدم و آينه پرداز شدن حرفهايم همه در حجم قفس گونه ي بغض منم و دلهره ي غرقه در اين راز شدن حال مي دانم"چه كسي بود صدا زد سهراب" منم و جاده و اين اول آغاز شدن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 19:2 توسط بنیامین
|
|
||
|
|
|
|
|
منت استاد را كه تدريسش موجب گيجي است و پرسشش مزيد سردرد . هر مطلبي كه تدريس كند جان است و چون خواسته شود مقبض روح . پس بر هر مطلبي دو خفتن و بر هر خفتن دهن دره اي واجب . شاگرد همان به كه به در اين ماه مهر روي به حذف دو ، سه درس آورد . ورنه بدان ، نمره مطلوب پاس كس نتواند كه به چنگ آورد . تكليف بي حسابش همه را رسيده و تحقيق لايزال بي اجرش همه را رنجيده . زحمت چند ماهه دانشجو به يك نمره صفر بدرد ، و كمك ناقابلي هم از او نرسد . مسئول انتشارات را گفته تا جزوه به كس ندهد و متصدي امتحانات را گفته تا صفردر كارنامه همه بدرجاند . دانشجويان تازه وارد را به خلعت تازه واردي به لبخندي مي آرايد و چون ترم سر آيد ، دمار از روزگارشان به در آيد . هر گاه يكي از دانشجويان ناپلئون روزگار ، دست سماجت به اميد اجابت ، به درگاه استاد درآرد ، استاد در وي نظر نكند و چون بازش به تضرع و زاري بخواند ، استادش فرمايدش : كرم بين و لطف آموزگار كه نُه را كند شِش . پاس كردگان درسش هم به تصديق مدارك معترف كه : ‹‹ لا فهمنا كيف يباسون درسه ، بلكم انا اخبر كيف انداختن من درسه ›› و در پايان يحتمل ، بين افتادگان دروس و صعود و نزول دِرهم و دينار ( اندر حساب شهريه ) رابطه اي بس مستقيم به ما چشمك مي زند . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 13:25 توسط بنیامین
|
|
||
|
|
|
|
|
خدايا مرا انسان آفريدي تا در دنيايي كه خيلي ها به زمين نگاه مي كنند ، من هميشه نگاهم به آسمان باشد ، اين نگاه را از من نگير . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 20:27 توسط بنیامین
|
||
|
|
|
|
|
زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آيينه پاکي است. زهرا زلال کوثر است. اي هميشه جاري! اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه مي زند. برهوت اين دنياي خاکي شايستگي ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غريبانه زيستي و در وداع شبانه ات با پهلويي بيمار، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي...
ياس ها يادآور پروانه
اند
ياس ها پيغمبران خانه اند ياس يك شب را گل ايوان
ماست
ياس تنها يك سحر مهمان
ماست ياس بوي حوض كوثر مي
دهد
عطر
اخلاق پيمبر مي دهد حضرت زهرا دلش از ياس بود
قطره هاى اشكش از الماس بود داغ عطر ياس زهرا زير
ماه
مـى چكـانيـد اشك حيـدر را به چاه عشق محزون علي ياس است
وبس
چشم او يك چشمه الماس است و بس اشك مي ريزد علي مانند
رود بر تن زهرا؛ گل ياس كبود
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 20:16 توسط بنیامین
|
|
||
|
|
|
|
|
کجا نشسته اي وبه چه مي انديشي؟ از کدام نسلي؟ اول ، دوم ، سوم ، چندم ؟ بي تفاوت ، منفي نگر، به من مربوط نيست ، يا . . . ؟! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 13:22 توسط بنیامین
|
|
||
|
|
|
|
|
روزهاست که شوق نوشتن شعله مي زند و نمي گذارند که بنويسم . روز هاست که بي تاب سخن نگفتن ، بي تاب سکوت شده ام و نمي گذارند ساکت بمانم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 13:14 توسط بنیامین
|
|
||