تبليغاتX
لوگوي وبلاگ بنيامين
نه ، وصل ممكن نيست ...... هميشه فاصله اي هست ...... دچار بايد بود ...... وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف ...... حرام خواهد شد
:: صدای فاصله ها ::

گفته است به چنین شبی ، شب جمعه اول ماه رجب ، مرا بطلب و از من بطلب ، و باید خواند و باید طلبید و آرزو کرد .
ماه عاشقی ، ماه مقدمه و ماه مقدم ، روزهائی که نبض کعبه بدانها می تپد ، السلام علیک یا امیر المومنین (ع) ...
امشب - لیله الرغائب یا همان شب آرزوها بقول خودمان - برای من که خیلی وقت بود رفرش نکرده بودم ، یه رفرش اساسی بود و خانه تکانی ای که خیلی وقت قبل باید انجام می شد و نشده بود .
شب زیبائی که از مثل آن مدتها بی نصیب بودم و دعوتی که مدتها بود لبیکش نگفته بودم.
عهد کردم که امشب از خدا سه چیز بخواهم :
اول: سلامتی وجود آسمانی امام عصر علیه السلام . تعجیل در امر مقدس فرج
دوم ...
سوم ...
... و می دانم که صدایم را شنید و باز می دانم که اجابت خواسته ام زودتر از آنی خواهد بود که در دایره تنگ تصورم می گنجد.

پ . ن

۱ـ نقض پست چهل و هفتم !!

۲ـ معاشران گره از زلف یار باز کنید * * * شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید
۳ـ درود به رندی که چون پیاله گرفت * * * یاد حریفان خسته جان افتاد
۴ـ فقط براي نوشتن همين پست كلي با سرهنگ چانه زدم براي چند ساعت مرخصي !! آخر هم از پادگان جيم زدم !!

۵ ـ راستی ، شنیده اید که می گویند : آرزو بر جوانان عیب نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:41  توسط بنیامین  | 

مساله اي نيست !

مساله اين است كه مسئله اي نيست !!

و چه مساله اي بالاتر و مهمتر از اين كه مسئله اي نيست !!!

خلق الانسان في كبد...

مسئله اين است كه ما مساله اصلي را فراموش كرده ايم و براي اين فراموشي و فرصت عظيمي كه به اسم عمر در دستمان افتاده است مساله هاي زياد غير حقيقي و غير لازم طراحي كرده ايم و عمرمان را صرف حل و بازي با آن مي كنيم .

 

از بس سرمان شلوغ است و از بس از کنار لحظه ها و اتفاقاتش راحت و بی خیال و بی تامل رد می شویم ، وقتی قرار است تغییر بزرگی اتفاق افتد ، همه گوش ها تیز می شود و این اتفاق بزر گ را نیز مصله می کند .

می شد گونه ای دیگر بود. می شود که گونه ای دیگر شد. می شود حصار درماندگی و اسارت در وضعیت موجود را کنار زد. می شود اجازه داد تا تغییر طبیعت تابع قانون فطرت، ارباب تغییر درون باشد.

وقتی سر در خویش می کنی و خودت هستی و خودت، یادت می رود که "خودت" هم هستی !!! همان تکه ای از مسجود ملائک كه به فراموشی سپرده شده...

شگفتا که اسرار آمیز خلقمان کرده ای ، ای معبود!!!

شاید وقتی روبه رو می شوی با تکه ای دیگر از وجودت، تازه وقتش می رسد که خودشناسی کنی و خدا شناس شوی!

من عرف نفسه فقد عرف ربه...

آنگاه که با وجودی، وجودت را یافتی، بدان که خدایی شده ای! آنگاه است که خدا عشق ورزیدنش را به بندگانش در تجلی به تماشا نشسته است!!!

چقدر زمان ما تهی از این رویارویی هاست ؟

نعمت بزرگ و مفقود زمانه آخر و عصر آخرین ها!!!

و به راستی پاسخ آدم ها در این رویارویی چیست ؟

خداوند اشتیاقش را چگونه می خواهد آشکار کند ؟

شگفتا ناسپاسی و خود فراموشی خودخواهانه ما !!!

شگفتا مهر و عطوفت و بخشندگی خاص معبود و گمشدگی عبد !!!

 

پ . ن

۱ـ و خداوند بزرگ است پس سوگندش نيز بزرگ . سوگند مي‏خورد. آري، به زماني كه خورشيد آفتابش را بر زمين مي‏گستراند و آن زمان كه شب برگستره زمين حكم فرما مي‏شود ...كه شايد بتوان گفت اين كنايه اي از علم و جهل انسان هاست كنايه‏اي از روشنايي و تاريكي انسان هاست و او قسم مي‏خورد به اين همه بزرگي كه پروردگارت رهايت نكرده ‍، بر خلاف آنچه دشمنانت مي‏گويند ... (ضحي)

 

۲ـ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ

بر شما كارزار واجب شده است در حالى كه براى شما ناگوار است و بسا چيزى را خوش نمى‏داريد و آن براى شما خوب است و بسا چيزى را دوست مى‏داريد و آن براى شما بد است و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانيد . ﴿بقره 216﴾

 

۳ـ اگر آرزوهايمان ، اگر دست نيافتني ترين خواسته ها و روياهايمان محقق نشوند ، پس به خاطر داشته باشيم كه بزرگترين شكوه و افتخار زندگي هرگز شكست خوردن نيست ، بلكه بلند شدني از پي هر سقوط است . ( نلسون ماندلا )

 

۴ـ خدايا مرا انسان آفريدي تا در دنيايي كه خيلي ها به زمين نگاه مي كنند ، من هميشه نگاهم به آسمان باشد . اين نگاه را از من نگير .

 

۵ ـ پروردگار من! مگذار که نگاه اميدوار من از ملکوت مقدس تو نوميد بازگردد و رشته اي که قلب مرا با آسمانها پيوند ميدهد بريده شود، و هرگز حاجات مرا اي برآورنده حاجات از حضرت خويشتن به ديگران بازمدار (صحيفه سجاديه)

 

۶ـ چشم دل باز کن که جان بيني **  آن چه ناديدني است آن بيني (هاتف اصفهاني)

 

۷ـ قدر وقت ار نشناسد دل و كاري نكند ** بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم (حافظ)

 

۸ ـ جاي عشق در دل است

دلم در تن است

تنم عاشق است

پس دل عاشقم ، هميشه با من است .

 

۹ـ پدرم گفته است : قدر هر آدمي به عمق زخم هاي اوست . پس زخم هايت را گرامي دار . زخم هاي كوچك را نوشدارويي اندك بس است ، اما تو در پي زخمي بزرگ باش كه نوشدارويي شگفت بخواهد ، و هيچ نوشدارويي ، شگفت تر از عشق نيست . و نوشداروي عشق تنها در دستان اوست .

او كه نامش خداوند است ...

... پدرم وصيت كرده است و گفته است : از جانت دست بردار ، از زخمت اما نه ، زيرا اگر زخمي نباشد ، دردي نيست و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي عاشق نخواهي شد و عاشق اگر نباشي ، خدايي نخواهي داشت ...

دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي دارم كه اين زخم عشق است و عشق ميراث پدر است .

ميراث پدر عليه السلام !

(عرفان نظر آهاري)

 

۱۰ـ باور كن سخت ترين لحظه هاي زندگي ام در آن 19 دقيقه و 8 ثانيه گذشت . ( براي ضحي ... )

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 16:22  توسط بنیامین  | 

اَللّهُم ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَاَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْه ِالسَّلامُ

در قبایل عرب همواره جنگ بود . اما مکه زمین حرام بود و چهار ماه رجب ، ذی الحجه ، ذی القعده و محرم زمان حرام ... یعنی که در آنها جنگ حرام است .
دو قبیله که با هم می جنگیدند ، تا وارد ماه های حرام می شدند ، جنگ را متوقف می کردند ، اما برای آنکه اعلام کنند : " که در حال جنگ اند و چون ماه بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت " پرچم سرخی را بر قبه ی خیمه بر می افراشتند تا دوستان و دشمنان همه بدانند که جنگ پایان نیافته است ...
آنها که به کربلا می روند ، می بینند که بر صحنه ی جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است ، اما می بینید که بر قبه ی آرامگاه حسین (ع) پرچم سرخی در اهتزاز است ...
پس بگذار این سالهای حرام نيز بگذرد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 13:43  توسط بنیامین  | 

سلام بعد از مدتها ...
ببخشيد كه دير شد ، انشالله جبران بشه . نمي خواستم بنويسم ، خواستم در اينجا رو تخته كنم ، وبلاگم غريبه شده بود ، ولي نشد در واقع نتونستم ، هنوز بايد بنويسم ... پس هنوز هستم .
"يوسف گم گشته باز آيد به کنعان غم مخور" شعر اين هفته تقويم است . با خود گفتم يحتمل يوسف گم گشته ای در راه است . غافل از اينکه روزگار شعر "بی مهر رخت روز مرا نور نماندست" را زمزمه می کند ! اگر او می دانست نديدنش و نخواندنش چقدر برايم سخت و دشوار است شايد هرگز تصميم نمی گرفت که خانه اش را ذبح کند !
آذر ماه است و اواخر فصل پاييز . در دو سه کوچه آن طرفتر بارانی می بارد و برفی زمين را سپيد پوش کرده... آسمان اينجا دلش پر از گردوغبار غصه است . بغضی در گلويش گرفتار شده که اگر شکسته شود زمين خشک و آن شاخه های تشنه ی درختان همچنان سبز اين ديار به شدت غرق در شادی و سرور خواهند شد. اما، دريغ از يک قطره باران !
دلم برای راه رفتن روی برگهای خشک پاييزی با آن صدای خش خش آرامش بخشی که دارد ، دلم برای قدم زدن زير بارون و درست کردن آدم برفی بدجوری تنگ شده است.
هوای دلم اين روزها ابريست ، در انتظار بارانم !
التماس دعا...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:20  توسط بنیامین  | 

قدس مرا مي خواند
سالها از آن پيام آسماني پير مراد مي گذرد . انگار پير آسماني ما مي ديد روزي را که کوس رسوائي شيطان زده مي شود . انگار بناي دنيا بر اين است که پوزه ي قوم هدايت ناشده ي يهود را که براي چندمین بار فساد ارض کرده اند ، بر زمين بمالد ، خاصه بعد ضرب شصتي که از فرزندان خدائي روح الله در لبنان خورده اند . انگار نزديک است وعده حق قرآن عظيم که « ان الارض يرثها عبادي الصالحون » و انگار دور نيست روزي که جماعت در اقصي قامت بندند و بعد « الحمد » ، « الفتح » بخوانند ...
روز جمعه که لبهاي روزه دارم را به طنين مرگ بر اسرائيل متبرک مي کنم بر خود خواهم باليد که وقتي پا بر بال فرشتگان الهي وارد نماز جمعه مي شوم ، گوشه اي از حق شيعه گي ام را ادا کرده ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 20:13  توسط بنیامین  | 

روزهای دراز تابستان، برای من که تازه وقتی خورشید غروب می‌کند، فعالیت‌ام شروع می‌شود، یعنی کابوس مداوم. همیشه در تابستان فعالیتم کم‌تر می‌شود و به‌هم‌ریختگی‌ام بیشتر. نه گرمایش را دوست دارم، نه بلندی روزهایش را که انگار خورشید لعنتی با سماجت آن‌قدر در آسمان می‌ماند و به من دهن‌کجی می‌کند که از کلافه‌گی می‌خواهم سر به کوه بگذارم! پروژه پایانی دانشگاهم هنوز نیمه کاره مانده (فقط مستنداتش) و اصلا مجالی برای تکمیل آن نمی یابم ! بلندی روزهای تابستان و خورشیدش را بگذارید کنار درگیری‌های کاری ! باز هم بعضی از دوستان انتظار دارند و البته گلایه که دیر به دیر آپ می کنم !
یادمه  یک جایی از قول یک روانشناس خوندم "روز تولد خود را مهم تلقی کنید چون واقعا مهم است.به ظرافت کار دقت کنید یک انسان به وجود آمد و صاحب حیات شد "
امیدوارم همه با قدر خود دانستن و احترام به انسانیت خود گام در راه سعادت بگذارند
امروز روز تولد من است
امروز براي من روز مقدسي است
امروز مثبت ترين روز خداست
من فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پر از مشكلات سخت و من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا
من فهميدم براي نسوختن درگرما بايد خود را به ميان آب و آتش زد، نه درميانه آن
همان روز درگوش من خواندند: تو آمدي كه برگردي
همان روز به من گفتند: شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر خدا و عشق مال توست
همان روز فهميدم كه هيچ مجالي از«لحظه» خالي نيست و لحظه هم جاي بي خيالي نيست
من در امروزي فهميدم كه تقديرم نه گياه است، نه حيوان است، نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چيز ديگر. قدر من انسان بودن است و اين قدر تا ابد درقبر نمي خوابد حتي اگر من فراموشش كنم
من فهميدم كه بايد شكرگزار بود به خاطر همه چيزهايي كه خدا به ما داده و بايد شكرگزار بود كه خدا هرآنچه را كه از او مي طلبيم به ما نمي دهد!
امروز مثبت ترين روز خدا است
امروز روز تولد من است ...
نه ، امروز روز تولد من است و فردا يك نفر ديگر ... و شاید صدها نفر دیگر !
مباركمان باشد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 0:10  توسط بنیامین  | 

درود بر تو اي فرستاده خد از من و دخترت که در کنارت آرميده و زودتر « از ديگران » به تو رسيده. اي فرستاده خدا مرگ دختر گرامي ات عنان شکيبايي از کفم گسلانده و توان خويشتنداري ام نمانده است.
امام علي (ع) ـ نهج البلاغه، خطبه 202

يا زهرا (س)

سوم جمادی الثانی پرپر شدن یاس بوستان رسول ، بانوی عفاف و عصمت ، حضرت زهرای بتول علیهاالسلام را تسلیت می گوییم .


سلام بر تو اي پير ميکده دلدادگي ! سلام بر روح بلندت که آسمان ها در وسعتش گم مي شد. سلام بر دستان نوازشگرت که شانه هاي بشريت را از زير يوغ بندگي و بردگي بيرون کشيد. سال هاست از فراق جانگدازت مي گذرد ، اما هنوز درناباوري فراق تو ، ديده به خانه محقرت دوخته ايم. سال ها مي گذرد، اما هنوز ياد کلام دلنشين تو چين و چروک غم ، از پيشانيمان مي گشايد. سال ها مي گذرد ، اما هنوز خاطره شيريني لبخندهايت ، هر اندوهي را از صفحه دلمان پاک مي کند. تو زنده هميشه تاريخي ، تو حقيقت زندگي در تاريخي. اي آفتاب هميشه فروزان انقلاب.

سلام خدا بر روح اهورايي تو که در ديده هايت جز نور نبود و عصاي کليمي فرياد ملت را با اعجاز سخن خويش به جنگ جادوي تفنگ ها فرستاد . بر روان پاک تو درود مي فرستم .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 15:34  توسط بنیامین  | 

زالپور كشاورز عزیز، به دليل تصادف همراه با خانواده ، این‌روزها دور از ما ، در بيمارستان ، داغدار درگذشت محمد رضاي 6 ساله اش است. می‌دانم که تسلیت کمترین واژه ا‌ست برای ابراز همدردی ، برای تسلی دادن . ولی انگار کار دیگری از دستم بر نمی‌آید، جز آنکه همین‌جا برایش بنویسم که در غم‌اش شریکم .

برایم سخت است ، باور مرگ ناگهانی محمد رضاي عزيز ، که عصر روز جمعه 25 اسفندماه از ميانمان پر كشيد .
دلم می‌خواهد اينجا برایش بنويسم ، اما نمی دانم چه بنویسم !؟ بنویسم از شکسته شدن بغض‌هایی که عكسهايش و فيلم تشييع جنازه اش را ديدند، ولی خودش را دیگر ندیدند. بنویسم از سرهنگ بهمنيان که در خود جمع شده بود، بنویسم از رضا كوچولو که آشفتگی‌اش ویران‌کننده بود ، بنویسم از چشمان پـر از غم پدر بزرگ هايش ، بنويسم از حیرانی چشمانی که او را می‌جستند و فقط جنازه اش را ديدند ...
من هیچ‌وقت با چیزی به اسم مرگ کنار نیامدم. همیشه تصور نبودن آدم‌هایی که می‌شناسم‌ شان برایم بی‌معنی ا‌ست و هیچ‌وقت نمی‌توانم با این واقعیت کنار بیایم که دیگر قرار نیست آن شخص را ببینم.
فقط خدا را شکر، که مبين كوچولوي چند ماهه حالا از بيمارستان مرخص شده و صدای گريه كردن ‌هایش، دلیل مهار کردن گاه‌به‌گاه اشک‌هایم است .
هروقت این بغض لعنتی دست از سر من برداشت، دوباره می‌نویسم .
من براي صبرتون يه يا علي مي خوام ...
همين .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 17:32  توسط بنیامین  | 

س لام بر حسین (ع)

محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است . ماه عشق و شور و فریاد است . ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست . ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است .
اينك چهل روز از غروب غم فزاي شهادت شقايق ها مي گذرد ؛ و اينك از صداي نحص شلاق خزان بر پيكر آلاله ها، اربعيني مي گذرد و  اسارت، سيلي، غربت، فرياد و بيدارگري سهم حاملان پيغام قاصدك هاي عترت و عظمت شد .
از آن روز تا امروز چهل روز در سوگ ابرمردي نشستيم كه حيات اسلام مديون رگ هاي پاره پاره اوست. قصه سر و نيزه، قصه لب هاي خونين و قرآن، قصه سيلي و صورت گلگون كودك غمگين و تمام حقيقت هايي كه هر سال از پرده چشمان ما مي گذرد را شنيده ايم. اربعيني با دختر كوچك حسين (ع) مهر را در آغوش گرفتيم، ناله زديم، درد دل ها گفتيم و شكوه ها روانه كرديم. اربعيني از عمق جان، فرياد يا حسين كشيديم، بر سينه زديم و خنده را حرام كرديم.
کربلا؛ اين خارستان خشک و بي آب، درياي انسانيت و کمال است، اقيانوس بي کرانه اي است که در آن گوهر همه عظمت ها و خوبي ها به رنگ مظلوميت، يافتني است؛ اما غواص قهار مي طلبد. و هر کدام به فراخور حالمان از کربلا، محرم، عاشورا و اربعین، برداشتي داريم و بر اساس آن قضاوتي ....

اينك چهل پست نيز از آغاز وبلاگ نويسي ام ، در صداي فاصله ها مي گذرد ، دلم نيامد پست چهلم مقارن با اربيعن نباشد و بنوسيم بي ياد حسين (ع) ، و دلم نيامد بنويسم در حالي كه يادي از مكتب آموختگان نهضتش در عصر حاضر نكرده باشم .

سيد حسن نصراله

مي شناسي اش ؟
با دقت  نگاه كن
دوباره نگاه كن!
نگو كه نمي شناسي !
نور خدا را در سیمایش مي بيني ؟
او همان كسي است كه آمال مظلومان و مستضعفان در او جمع شده است
مقتدايش سيّد علي چه زيبا او را ستود :
« سلا‌م بر رهبر دلا‌ور و مومن عربي سيد حسن نصرالله »
مردان خدا اينگونه اند؛ خود در صف مقدّم جهاد في سبيل الله هستند .

دل هایتان بي تاب سالار شهيدان، و چشمانتان بر مظلومانه ترين شهادت تاريخ همواره درخشان و باراني باد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 9:24  توسط بنیامین  | 

هـ رگز از ذهنم پاك نخواهد شد ياد و خاطره آن روز سرد زمستان سال 69 را ، هنگامي كه بچه هاي كـلاس اول دبستـان شهيـد نعمتي دستشان بـه بخاري ديواري كلاس نمي رسيد و از فـرط سـرما بي حركت مانده ، تاب نوشتن نداشت و معلم مان دست خود را گرم كرد سپس بچه ها را يكي يكي نزد خويش فراخواند و دست هاي كوچشكان را در ميان دستان پر محبت خود قرار داد تا شايد اندكي از سوز سرما بكاهد غافل از آنكه گرما را به اعماق وجودشان نيز منتقل مي كند .

نمي دانم چطور يكدفعه به ذهنم خطور كرد كه يك بار ديگر خانم سهرابي معلم كلاس اول دبستانم را ببينم و به پاس آموختن الفباي زندگي تقدير و تشكري از او به جا آورم .
پس از كمي پرس و جو فهميدم كه در دبيرستان فاطمه زهرا (س) مشغول است . بالاخره عصر امروز ( چهارشنبه 27 دي ماه 1385 ) گوشي تلفن را برداشته شماره دبيرستان را مي گيرم :
ـ الو
سلام ، روزتون بخير ، خانم سهرابي رو لطف كنيد !!
صدايي مهربان از آن سوي خط مي گويد :
ـ بفرمائيد ، خودم هستم .
حالتان چطور است
ـ ممنونم
خانم سهرابي تا چه ساعتي دبيرستان تشريف داريد ؟
ـ من تا ساعت 5 عصر هستم
بسيار خوب خدمتتان مي رسم
ـ ببخشيد شما ؟!؟
پس از چند ثانيه اي مكث كردن مي گويم : حضورا خدمتتان مي رسم ، خدانگهدار . گوشي را مي گذارم !!
خودم را معرفي نمي كنم تا ببينم خانم معلم سال هاي 70 ـ 69 چقدر حضور ذهن دارد !!
كتابي ، لوح تقديري و يك كپي از تكه روزنامه اي كه در آن سالها پدر عكسم را داده بود چاپ كرده بودند به عنوان شاگرد اول كلاس ، در پاكتي گذاشته راه مي افتم به سوي دبيرستان .
توي راه هي با خودم كلنجار مي روم كه وقتي خانم معلم را ديدم چي بگم !! اصلا در آن لحظه آيا مرا مي شناسد و . . . غرق در همين فكرها خود را جلوي درب دبيرستان مي بينم !! با راهنمايي سرايدار به داخل حياط مدرسه پا مي گذارم .
دانش آموزان اينقدر پر هياهو و شلوغ اند كه بي اختيار خاطرات دوران دانش آموزي خودم در ذهنم تداعي پيدا مي كند .
از پله هاي ورودي ساختمان دبيرستان كه بالا مي روم تعدادي از معلمان ايستاده اند روي سكو و دانش آموزان را زير نظر دارند ، در ميانشان خانم سهرابي انگار منتظر آمدن كسي است !!!
تا نگاهمان به هم گره مي خورد برق شادي را در چشمانش احساس مي كنم .
خداي من !!! با اولين نگاه مرا پس از 16 سال  به اسم شناخت !!! عجب حافظه اي دارد !! آنقدر خوشحال شده كه نمي تواند احساسش را بروز ندهد . خطاب به همكاران جوانش مي گويد : واي نگاه كنيد اين دانش آموز من در كلاس اول بوده ماشاالله چه بزرگ شده !!!
دعوتم مي كند مي رويم به دفتر مدرسه و تعارف مي كند كه بنشينم . كلي با هم گپ مي زنيم و تجديد خاطره مي كنيم .
پاكت را به او مي دهم ، بازش مي كند ، كتاب ، تكه روزنامه و لوح تقدير را كه بيرون مي آورد شروع مي كند به خواندن .
نمي تواند جلوي اشكهايش را بگيرد ، با دستمالي كاغذي چشم ها و گونه هايش را آرام پاك مي كند و من بهت زده همچنان نگاهش مي كنم !!!
چقدر چهره اش خسته به نظر مي رسيد . سالها زحمت كشيده ، گچ تخته سياه خورده بود تا امثال من حالا به اينجا رسيده اند . . .
وقتي فضا كمي آرام تر مي شود مي رود و با يك فنجان چاي بر مي گردد . چقدر چايي گرمي بود . درست به همان گرمي دستانش در زمستان سال 69 .
اين بار از زندگي ام پرسيد و تحصيلاتم و اهدافم براي آينده و خيلي چيزهاي ديگر . . .
فكر كنم سه ربع ساعتي گذشته باشد و ديگر نبايد بيش از اين مزاحم وقتش شوم . با كلي آرزوي سلامتي و موفقيت متقابل ، با هم خداحافظي مي كنيم . دفتر دبيرستان را ترك كرده ، به حياط كه  رسيدم احساس كردم بهترين لحظه هاي زندگي ام را سپري كرده ام .
و اينك خداوندا تو را سپاس مي گويم كه از ره لطف و تفضل كسوت معلمي را برازنده كساني كه لياقت چنين شغلي را دارند ساختي . مي دانم كه بهترين و كاملترين بنده و رسول آخرينت حضرت محمد (ص) را نيز در  مقام معلم مبعوث كردي « اني بعثت معلما » و نيك مي دانم كه :
زندگي معلمي يعني : پر بركت ترين صورت حيات بشري . زندگي معلمي يعني توكل ، اخلاص ، تلاش . زندگي معلمي يعني بصيرت ، آراستگي و آزادگي  . زندگي معلمي يعني صبوري ، محبت ، فداكاري . زندگي معلمي يعني تبعيت آگاهانه و عاشقانه از سيره پيامبر (ص) و اسوه بودن براي تمامي نسلها در همه عصرها .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:45  توسط بنیامین  | 

 
تمام حقوق اين وبلاگ متعلق به بنيامين طهماسبي مي باشد
Copyright © 2006 Kavar Rayaneh . All rights reserved
http:\\www.Kavarnet.ir